خرید بک لینک

خیلی بد است که همهتان معتقیدید مادر خودتان بهترین مادر دنیاست و من نمیتوانم حالیتان کنم که درواقع مادر من بهترین مادر دنیاست!

برچسب: نویسنده: آراد موسوی‌پور تاريخ: دوشنبه 30 اسفند 1395 ساعت: 15:33

این روزها از تنها چیزی که تعجب میکنم، تعجب کردن مردم از برخی اتفاقات است! مثلاً همین قضیهی تحصن طلاب در اعتراض به صحبتهای استاندار خراسان جنوبی (که گفته بود رقص منافاتی با اسلام ندارد و غیره). راستش این قضیهی تحصن هم همانطوری است که انتظارش را داریم دیگر! میپرسند «چرا طلاب برای قضایایی مانند رب

برچسب: نویسنده: آراد موسوی‌پور تاريخ: پنجشنبه 26 اسفند 1395 ساعت: 3:06

توی این پنج هفتهای که گذشت از آغاز دور جدید کتابخوانی، کتابهای ناطوردشت (جی.دی.سلینجر)، چشمهایش (بزرگ علوی)، گوژپشت نوتردام(ویکتورهوگو)، عزاداران بَیَل(غلامحسین ساعدی) و من زندهام(معصومه آباد) را تمام کردهام. راستش حوصلهی تجزیه و تحلیل مفصل ندارم. به طور کلی اگر بخواهم بگویم، به نظرم گوژپشت نوتردام و چشمهایش با این که داستانهای زیبایی داشتند تا حدودی کسل ککننده بودند و شاید اگر محصول امروز بودند انقدر معروف نمیشدند. کتاب ناطوردشت کتاب خوبی بود وارزش خواندن را دارد. عزاداران بیل کتابی است که هرکسی نمیپسندد اما بهنظر من متفاوت و جالب بود و حرفهای جالبی برایگفتن داشت و از زبان جالبی برای بیانشان استفاده شده بود. کتاب من زندهامهممانند خیلی از کتابهای خاطرات اسرای جنگی ما، واجب است که بخوانیمش! در حال حاضر کتاب مردی به نام اُوه را در دست مطالعه دارم. در زمان استراحت ظهرها در شرکت همچند صفحهای از کلیله و دمنه میخوانم (تا به دلیل سنگینی کتاب خوابم ببرد!) فعلاً که فراغت و خلوت خوبی برای کتاب خواندن دارم استفاده کنم که بعید میدانم این شرایط ماندگار باشد!

برچسب: نویسنده: آراد موسوی‌پور تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 15:03

هرچند ۱۸سال شب امتحانی بودم، اما هیچ وقت فکر نمیکردم پاورپوینت ارائه دفاع از پایان نامه را هم بگذارم برای شب دفاع! درست کردن پارپوینت تا ساعت ۵ونیم صبح طول کشید. تا ساعت ۹ خوابیم، اگر بشود اسمش را خواب گذاشت! بعد رفتم دانشگاه و... با نظر استاد کلی تغییرات در پاورپوینت انجام دادم. طوری کهتا نیمساعت قبل از دفاع طول کشید. بعد هم بدو بدو رفتم و شیرینی پذیرایی دفاع را خریدم. چقدر هم گران بود! اصلا این رسم و رسومات اضافه چیست؟ چرا همهچیز را سخت میکنیم ما؟ بگذریم. خلاصه تا لحظه ی دفاع وقت نشد پاورپوینت را یکبار روخوانی کنم حتی! چه برسد به تمرین! شیرینی در دستم، پلاستیک پر از آبمیوه در آن یکیدستم، کیف حاوی لپ تاپ و سررسید و غیره آویزان گردنم. بدو بدو خودم را رساندم. نفس نفس زنان و خیس عرق، تازه باید شیرینی را میچیدم و کابل اتصال به ویدئوپروژکتور پیدا میکردم و غیره! هنوز عرقم از انجام این کارها خشک نشده بود که اساتید آمدند. یکی از امیرکبیر و آن یکی سختگیر ترین و بدنام ترین استاد دانشکده! اما همین که ساعت ۱۸:۴۰ اسلاید اول را بار گذاشتم، انگار که یکنفر دیگر پا در کالبدم گذاشت! انگار

برچسب: نویسنده: آراد موسوی‌پور تاريخ: چهارشنبه 18 اسفند 1395 ساعت: 7:22

دوران بزرگسالی چند لایه دارد که با گذر از هر کدام، یک سری مسئولیتها اضافه ویک سری آزادیها گرفته میشود. اولین لایه ۱۸ سالگی است که به سن قانونی میرسی. دومین لایه دانشجو شدن است. سومین لایه بیست وسه سالگی است که نمیدانم چرا، ولی بعد از آندیگر بچه محسوب نمیشوی! لایه های بعدی هم تمام شدن درس وتمام شدن سربازیاست. لایه های دیگری هم وجود دارند مثل ازدواج و غیره اما بهنظرم هیچ چیز سنگینتر از اتمام لایههای درس و سربازی نیست؛ و همین است که حالا من دچار بحران پس از دفاع شده ام! تا قبل از این همه ی کم و کاستی ها را گردن دانشجو بودن و درس خواندن میانداختیم. اما حالا دیگر بازی تمام شده! اگر زبانت خوب نیست تا آخر عمر همین است. اگر ورزشت کم است، اگر هنری نداری، اگر مطالعه نمیکنی و هزاران اگر دیگر. دیگر نمیشود این جملهی جادویی را گفت: «حالا دفاع کنم بعد...» ترس این که همه ی بدیها ضرب در همهی عمر شود فراوان است! اگر از شغلت لذت نمیبری، اگر درآمدت کافی نیست و، گفتم که، هزاران اگر دیگر! بعد از دفاع دیگر هیچچیز شوخی بردار نیست!

برچسب: نویسنده: آراد موسوی‌پور تاريخ: چهارشنبه 18 اسفند 1395 ساعت: 7:22

مخاطبین گرامی، میخواهم لطف بفرمایید و هرکدام دو، و تنها دو وبلاگ معرفی بفرمایید. وبلاگهایی که معرفی میکنید موضوعی نباشند، مثل علمی یا گزیده شعر و... بلکه شخصی نویسی باشند. اگر هم فکر میکنید با نظر عمومی گذاشتن دوستان بلاگر دیگرتان که معرفیشان نکردهاید دلخور میشوند نظر خصوصی بگذارید!

برچسب: نویسنده: آراد موسوی‌پور تاريخ: چهارشنبه 18 اسفند 1395 ساعت: 7:22

از اولین روز سرد شدن هوا در آبان ماه، دو تا شال گردنم را در آوردم و نوبتی میپوشمشان. شال گردن، گردن آدم را گرم نگه میدارد. شال گردن را که روی دهانت بکشی نفسهایت را گرم میکند. شال گردن میتواند با کلاه آدم ست شود و هارمونی بهتری به تیپ آدم بدهد. شال گردن، یکی از معدود دلخوشیهای زمستان است. همین چند روز پیش که دو دقیقه قبل از جلسه با استادم چند قطره شیرکاکائو ریخت روی پیرهن سفیدم، شال گردن با فداکاری تمام مثل یک کراوات پهن لکه را پوشاند. استاد هم اصلا نپرسید توی این اتاق گرم چرا شال گردن پوشیدی. استاد آدم فهمیده ای است. او میداند شال گردن رفیق من است!

برچسب: نویسنده: آراد موسوی‌پور تاريخ: چهارشنبه 18 اسفند 1395 ساعت: 7:22

یادم است وقتی آن روز پاییزی شال گردنی که بافته بودی را دور گردنم میپیچیدی، دلم میخواست هوا همیشه سرد بماند. وقتی گفتم «حالا چی شد که برام شال بافتی» با آن صدای زیبایت، قشنگ ترین جواب دنیا را دادی. گفتی « من دلم واسه عشق تو کوچیکه، نمیتونم توی دلم نگهش دارم. از زیر و بم رفتارم پیداست. از توی چشمام میزنه بیرون، از روی پیرهنم دیده میشه، از لای دفترم میافته، توی لرزش صدام شنیده میشه. دیگه نمیتونستم نگهش دارم. برای همین نشستم و ذره ذره ی عشقتو لای این نخ ها گره زدم به بند کشیدم. ذرهذره ی عشقتو لای این گره ها پنهان کردم. حالا دیگر خیالمراحته...» یادش به خیر. حالا تا هوا کمی خنک میشود سریع به توپناه میبرم. شال گردنت را از توی کمد در میآورم و تا آخرین روزهای سرما از خودم جدایش نمیکنم. شال گردنت را دور گردنم میپیچم. انگار هر گرهش یک بوسه ی توست بر گردنم. خودم را در شال گردنت میپیچم. روی دهانم را با آن میپوشم که ببوسمش. گاهی خیلی محکم به گردنم میپیچمش. هر چه باشد شال گردنت خفه ام کند بهتر از این است که بغض خفه ام کند. شالت بی تو نمیتواند گرمم کند. تو چرا انقدر دوری از من؟ پی

برچسب: نویسنده: آراد موسوی‌پور تاريخ: چهارشنبه 18 اسفند 1395 ساعت: 7:22

خبر کوتاه بود و خنده دار: «با اکثریت آرای شورای شهر، فلکه اول و سوم تهرانپارس، به «قمر بنی هاشم» و «سجادیه» تغییر نام دادند» ! من تا جایی که دیدهام در شهرستانها شورای شهر معمولا از نخبهها یا افراد معتمد شهر که سرشان کمی به تنشان بیارزد انتخاب میشوند. اما شهروندان محترم تهران با آنهمه ادعای فرهنگ و سواد، یک مشت دلقک را برای شورای شهرشان انتخاب میکنند! بعدا نوشت: عنوان مطلب و بخشی از خبر به دلیل تحریفهایی که در انتشار خبر اتفاق افتاده بود ایراد داشت که اصلاح دند اما در اصل موضوع تأثیری ندارند!

برچسب: نویسنده: آراد موسوی‌پور تاريخ: چهارشنبه 18 اسفند 1395 ساعت: 7:22

دیشب با یک خواب قلابی موهای کلافه ات را بافتم...

برچسب: نویسنده: آراد موسوی‌پور تاريخ: چهارشنبه 18 اسفند 1395 ساعت: 7:22

چشمم به کفش بود و دستم توی جیبم. خیلی گران و خیلی زیبا بود. پولش را داشتم اما تقریباً همهی پولم بود. بعد از کلی کشمکش بالاخره به فروشنده گفتم آن را بیاورد. بعد از چند دقیقه آمد و گفت همهی شمارههایش را داریم جز شمارهی پای شما. راستش خوشحال شدم! هم پولم حفظ شده بود و هم دل خودم را نشکسته بودم! با یک کفش ارزانتر از مغازه خارج شدم و با جیب خوشحال به خانه برگشتم.

پی نوشت: بر اساس یک داستان غیر واقعی!

برچسب: نویسنده: آراد موسوی‌پور تاريخ: چهارشنبه 18 اسفند 1395 ساعت: 7:22

صفحه بندی